دخترک بدو برو ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 29 فروردین1391 ساعت 5:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به چه می اندیشی؟
به زمین یا به زمان؟
به نگاهم که در آن ... هاله ی غم
چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران
بال گسترده در این دشت سکوت
به چه می اندیشی؟
به هم آغوشی من با غمها
یا به این رشته ی مرواریدی
که ز چشمم ریزد؟
به چه می اندیشی؟
کاش میدانستم
به چه می اندیشی؟
که نگاه تو چنین سرد و صقیل به سراپای وجودم دلسرد
خنده ات از سر زور
و کلامت همه با فکر دلم بیگانه
به چه می اندیشی؟
ازتمنای دلم بی خبری؟
من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟
یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم
بابت عاشق شدنم؟
تو به من خندیدی!
و نمی دانستی من به چه دلهره,از باغچه همسایه سیب را دزدیدم. باغبان از پی من تند دو ید.
سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و سالهاست هنوز خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت…
سیب نداشت……
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 17 بهمن1390 ساعت 9:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

اتفاق جالبی در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهاني توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت می رفته كه پليس با دوربينش شكارش می كند و ماشينش را متوقف مي كند. پليس ميآید كنار ماشين و میگوید:
“گواهينامه و كارت ماشين!” اصفهانی با لهجه غلیظی میگوید:” من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالی من نيست. كارتا ايناشم پيشی من نيست.
من صاحَب ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين.”
مامور پليس كه حسابی گیج شده بوده بيسيم میزند به فرماندهاش و عين قضيه را تعريف میكند و درخواست كمك فوری ميكند.
فرمانده اش هم ميگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل میرساند و به راننده اصفهاني ميگوید:
آقا گواهينامه؟ اصفهانی گواهينامه اش را از توی جيبش در ميآورد و میدهد به فرمانده. فرمانده میگوید: كارت ماشين؟ اصفهانی كارت ماشين را كه به نام خودش بوده از جيبش در میآورد و ميدهد به فرمانده.
فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور میدهد راننده در صندوق عقب را باز كند. اصفهانی در را باز ميكند و فرمانده ميبيند كه صندوق هم خالي است.
فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهانی ميگوید:” پس اين مأمور ما چي ميگه؟!”
اصفهانی ميگوید: “چی ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم میخواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟
نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه 5 مرداد1390 ساعت 1:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..
6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .
7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!
8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…
9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)
10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .
11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .
12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … )
1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خواستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .
2 ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!
3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!
4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.
5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.
6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.
7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.
8 غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.
9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)
10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!
2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.
5 صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 27 تیر1390 ساعت 1:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود …
بچگیمونم که دوران جنگ بود …
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن … نظام قدیم, نظام جدید, نظام خیلی جدید …
رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن … فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد …
عاشق شدیم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد …
ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد … روزگارمون سیاه شد …
بارالها ! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت شیم، خودت راه راست را به سوی ما هدایت کن
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 27 تیر1390 ساعت 1:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
اصفهانیه بعد از2سال ازسربازی برمیگرده،تو کوچه داداشش رو می بینه
که ریشش بلند شده و خیلی ناراحته،ازش می پرسه چی شده
چرا ناراحتی،داداشش چپ چپ نگاهش می کنه وجواب نمیده.
میره درخونه اون یکی داداشش رو می بینه که
اون هم با ریشهای بلند وقیافه ناراحت نگا نگاهش میکنه
خیلی نگران میشه،می پرسه چه اتفاقی افتاده؟بابا طوری شده؟ اونم
محلش نمیزاره.میره تو خونه باباشو می بینه که ریشش حسابی بلند شده
وخیلی ناراحته میگه من
می دونم که نه نه طوریش شده باباش با عصبانیت میگه
پدرسوخته موقعی که
داشتی می رفتی خدمت ریش تراش رو کجا بردی
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 13 تیر1390 ساعت 3:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دختر :وقتي ميخواد بره بيرون، پنج ساعت و نيم ارايش ميكنه هفتاد نوع لباس عوض ميكنه،ده جور عطر به خودش ميزنه و يه ربع بعد برميگرده
پسر :وقتي ميخواد بره بيرون ،يه ربع لباس ميپوشه و تا بفهمي چي شده سريع پريده تو خيابون و ده ساعت بعد بر ميگرده
دختر: وقتي ميخواد خريد كنه قيمت تمام اجناس مغازه رو ميپرسه طوري كه فروشنده تصميم به خودكشي ميگيره و بعد هيچ چيز نميخره
پسر :اولين جنسي كه تو مغازه ميبينه ميخره ومياره خونه و ميپوشه و بعد تازه متوجه ميشه كه اندازش نيست
دختر
:بعد از پرسيدن قيمت اجناس و قيمت......فروشنه، اگه كمي فروشنده شانس
داشته باشه تصميم به خريد يه جنس ميگيره وبعد وارد عمليات چونه زني ميشه
پسرک :بعد از انتخاب جنس ،پول دوبله و سوبله به فروشنده ميده طوري كه تا آخر ماه ته جيبش شيپيش مي مونه
دخترک ساعتها تو حموم مي مونه و عمليات تاكتيكي رو خودش انجام ميده
پسر :پنج دقيقه و سي و چهار ثانيه ركورد حمام رفتن ميزنه
دختر :براي تابستون انواع كلاساي كامپوتر و زبان و تايپ و ... رو انتخاب ميكنه
پسر :ماه اول تيكه انداختن به دختراي گرامي، ماه دوم تور كردن ، ماه سوم با عرض
پوزش....
دختر: موقع راه رفتن آنچنان حساب شده قدم برميداره كه همه انگشت به دهن بمونن
پسر: طوري راه ميره كه از پشت احساس ميكنه يه شتر داره يورتمه امتحان ميده
![]()
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 7 تیر1390 ساعت 7:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

شما میتونید با کسانی که توی اد لیست شما هستن در ارتباط باشین و مهم ترین قابلیت این نرم افزار اینه که میتونه وارد روم بشه که اکثر nimbuzz ها این قابلیت رو ندارن
Nimbuzz از مسنجر های Windows Live Messenger (MSN), Yahoo, ICQ, AIM, Google Talk, Facebook, MySpace, Gadu-Gadu, Hyves به طور کامل پشتیبانی می کند و می توانید به همه ی آنها به صورت همزمام متصل شوید.
حجم: 8.41 مگابایت
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 7 تیر1390 ساعت 6:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا مردی آنان٬
تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب
زن عاشق نشده پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر
خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند.
اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو میکنند….
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه 5 تیر1390 ساعت 3:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
.:: یک شب با زنی دیگر ::..
او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری
برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که
این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال
پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من
فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای
سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن
دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه
یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر
ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت
خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم
که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش
را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش
پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار
ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و
آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم
را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به
خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره
مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه
میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران
میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا
وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو
بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد
و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما
را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون
خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه
برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در
جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار
سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از
رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم
بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه
ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و
تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم
پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم
که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز
در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به
آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
به عزيزانتان بگوييد دوسشان داريد.
امروز بهتر از دیروز و فرداست...
نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه 5 تیر1390 ساعت 3:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از رفتگر محله عیدی بگیرید.
گربه تون رو مدام از پشت بام به پایین پرت کنید تا پرواز کردن یاد بگیره.
سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه.
جوراب های کثیف رو به پره های پنکه ببندید و پنکه را روشن کنید.
با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !
به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !
به عنوان آخرین نفر در صندوق رأی حضور پیدا کنید و یک کبریت افروخته داخلش بیندازید.
نصف شب زنگ بزنید به اورژانس و بگویید : من مرض دارم ، بیاین منو ببرید !
روز بازی پرسپولیس با استقلال ، وسط تماشاچی ها بنشینید و با صدای بلند ، ابومسلم را تشویق کنید !
هفت تیری بذارید رو شقیقه راننده مترو و بگید یالا برو دبی .
پیراهن را روی کت بپوشید.
ماست را با چنگال بخورید.
با موتور گازی تک جفپا رو زین بزنید !
زنگ در خونه ها رو بزنین بعد وایسین ببینید چی میشه.
سر جلسه کنکور بهترین وقت برای تخمه شکستنه.
برای روز اول دانشگاه روپوش مدرسه بپوشید و کیف جومونگ به پشتتون آویزان کنید.
دقت کنید وقتی در مهمونی براتون نوشیدنی آوردند همه را اندازه بگیرید و بزرگترین رو انتخاب کنید تا کلاه سرتون نره.
سرتون رو به جای شامپو با سنگ پا بشورین تا خوب تمیز بشه.
جزوه های کلاسیتون رو با دوات و قلم نی بنویسید.
شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان بند ساعت بخرید.
ریشتان را آتش بزنید تا کوتاه شود.
داخل خیابان بلندگو دستی بگیرید و بگید “پژو بزن کنار وگرنه گازت می گیرم”
دم در ورودی دانشگاه چند قالب صابون بذارید.
جهت اعتراض به استادی که شما رو انداخته کتابشو آتیش بزنید.
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 24 خرداد1390 ساعت 10:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 24 خرداد1390 ساعت 10:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تیکه های سال نود به دخترا
خانوم شماره بدم پاره ميکني؟
خانوم نازتو بخورم...شب شام نخورم؟
خانوم ببخشيد مستقيم از كدوم طرفه؟
خانوم شماره ي کفشمو بدم؟!!
خانوم بند جورابت بازه!
خانوم پولت افتاد...!
خانوما شما دو تا سه قلوئيد؟
خانوم دهات چه خبر؟
اين روزها همه به من شماره ميدهند شما چطور؟
هندونه بيار قاچ کنم لباتو بيار ماچ کنم
خانوم جيگرتو واسم بلوتوث ميکني؟
جيگرتو يواشکي بخورم..!
ببخشيد شما چقدر شبيه دوست دختره آيندهء من هستين..!
اینم تیکه های مشهور که ضد حال بزنید به دخملا :
خانوم شما بينيتونو ختنه کرديد؟
یه بار ديگه دماغتو عمل کني تازه ميشي مثل ابي!
خانوم شما دماغتونو مدل خوکي عمل کرديد؟
خانوم ميايد دماغامون عوض؟
اينو صافکاري کرده که بعدا درخت بکاره..
اينو دماغشو تازه خريده برچسبشو نکنده..
خانوم کليه هاتو فروختي دماغتو عمل کردي؟
خانوم بينيتون افتاده چسب زدين؟
نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 12 خرداد1390 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پیشنهاد میكنم حتما این خصوصیات را دانشجو های محترم بخونید !!!
ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 10 خرداد1390 ساعت 8:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فرق عروسی رفتن پسرها و دخترها .. !
- به خدا این چیزا حقیقت داره
- دخترا این کارارو نکنید فقط واسه ? روز عروسی رفتن اون همه آرایش و نمی
دونم خرت و پرت بمالین رو صورتتون آخه اینا چیه اه اه اه ... . بسه دیگه
. مثل آفا پسر ا باشین صاف و یکرنگ .
عروسی رفتن دخترها:
دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...
حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)
گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!
بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!
ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!
عروسی رفتن پسرها:
اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!
روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه!
ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!
بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...
توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)
ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...
ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!
تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!
کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!
خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!
نوشته شده توسط بهنام در جمعه 16 اردیبهشت1390 ساعت 1:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دخترها
صبح ساعت 6 از خواب پا میشن
تخت خوابشون رو مرتب می کنن ،
به پدر و مادر سلام می کنن ،
مسواک می زنن ،
صورتشون رو خشک می کنن و بعد می رن سر میز صبحانه صبحانشون رو می خورن
و بعد از مادرشون به خاطر صبحانه ی مفصلی که آماده کرده بود تشکر می کنن
بعد می رن تو اطاقشون و لباسشون رو می پوشن
و خودشون رو تو آینه نگاه می کنن و مقنعه شون رو صاف می کنن
کیفشون رو بر می دارن
دوستشون می یاد دنبالشون و با هم می رن مدرسه
سر ساعت 30 : 7 به مدرسه می رسن
آخی چقدر این دخترا مرتب هستن
پسرها
صبح ساعت 30 : 7 از خواب مادرشون با لگد بیدارشون می کنه
5 دقیقه ی بعد از جاشون بلند می شن
یه نگاه به تخت خواب می کنن انگار توش جنگ جهانی سوم بر پا بوده می گن ولش کن مامانم مرتبش می کنه
پدر و مادر بهشون سلام می کنه یواش می گن سلام
می رن که صورتشون رو بشورن می گن ولش کن تمیزه چشه به این قشنگیه
اسم مسواک تا حالا به گوششون نخورده
می
رن سر میز بشینن یه نگاه به ساعت می کنن می بینن دیرشون شده سریع یه لیوان
چایی می خورن می رن تو اطاقشون دنبال شلوارشون می گردن بعد بالای کمد
پیداش می کنن
پیرهنشونم که افتاده تو سطل زباله
حالا نوبت جورابه
وای وای وای مامان دوباره این جوراب من رو کجا انداختی از دست تو آخه مگه
این جورابا چکارت دارن بعد از نیم ساعت جورابشون رو لای کتاب ریاضی پیدا
میکنن حالا تازه اولشه این یه لنگش بود از اینور به اونور اطاق می رن و هی
فحش میدن ساعت شده 50 : 7 اون یکی لنگه ی جورابشون رو توی آشپز خونه تو
یخچال پیداش می کنن .
جورابا که پیدا شد از بوی خوشش یک دقیقه سرشون گیج میره بعد که به خودشون میان تازه باید کتاباشون رو برای امروز آماده کنن
دوستشون
زنگ می زنه بهش میگن 2 دقیقه وایسی سیم ثانیه اومدم ساعت 5 : 8 کتابها رو
یکی یکی از تو جا نونی ، زیر مبل ، تو گلدون ، و جاهای متفاوت خونه پیدا
میکنن
دوستشون نیم ساعته که دم در منتظره زنگ می زنه می گه من رفتم
خودت تنها بیا و چندتا فحش آب کشیده و نکشیده به هم میدن و خداحافظی میکنن
ساعت شده 35 : 8 میرن جلوی آینه سرشون رو پر ژل و روغن ترمز و واسگازین میکنن
به
مدل موی مورد علاقشون که رسید تازه یادشون میفته که امروز بعد از مدرسه با
دوست دخترشون قرار دارن شروع می کنن به شستن سر و صورت و مسواک زدن
دوباره
می رن تو اطاق تا ادکلن به خودشون بزنن ادکلون رو که می زنن سرشون گیج
میره به ادکلن نگاه می کنن می بینن که به جای ادکلن حشره کش به خودشون زدن
بعد کل ادکلن رو روی لباسشون خالی می کنن تا بوی حشره کش از بین بره
به ساعت نگاه می کنن 45 : 8 شده می گن وای امروزم دیر میرسم مدرسه دوباره ناظممون برامون کسر انضباط منظور میکنه
سریع
می دون کفششون رو می پوشن می دون که برن مدرسه دم در با سر میرن تو باغچه
پا میشن 4 تا فحش میدن یه نگاه به کفششون می کنن می بینن که بنداش رو تا
به تا بستن
بعد کفششون رو درست می پوشن و میرن به طرف مدرسه و ساعت 9 به مدرسه می رسن و یک کسر انضباط به اونای دیگشون اضافه می شه .
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 5 اردیبهشت1390 ساعت 2:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 5 اردیبهشت1390 ساعت 1:20 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک جراح استخوان می گوید: به نظر من یک سری اعمال و حرکات وجود دارد که
مغز انسان قادر به انجام نیست و یا اینکه برای آنها برنامه ریزی نشده
است. تست زیر این نکته را ثابتمیکند
تست زیر نمونهی از حرکاتی است که با انجام آن مغز درگیر و گیج میشود.
حتی اگر بارها و بارها این عمل را انجام دهید، مغز با سردر گمی زیاد همان
نتیجه را نشان خواهد داد و هیچ تغییری بوجود نخواهد آمد
یعنی شما نمیتوانید، با سعی و تمرین مداوم پای تان را با هوش کنید. چرا
که مغز شما از قبل برنامه ریزی شده است
این تست بسیار هیجان انگیز تنها چند ثانیه طول میکشد. باور کردنی نیست،
ولی کاملا صحت دارد. همین حالا آن را امتحان کنید
در حالیکه مقابل مانیتورتان نشستید (هر جای دیگر مانند؛ صندلی، مبل...)
پای راستتان را کمی بالا آورید و در جهت عقربههای ساعت بچرخانید
در همین حال با دست راست شماره 6 را در هوا بنویسید(عدد 6 را از بالایش
شروع کنید یعنی حرکتی در خلاف عقربه های ساعت) مسیر چرخش پای شما تغییر
کرد نه؟!!
یعنی پای شما خلاف عقربههای ساعت شروع به چرخیدن کرد. درسته؟
هنوز دانشمندان علتی برای این عکس العمل مغزپیدا نکردهاند. در نتیجه
هیچکاری برای تغییر آن نمیتوان انجام داد. جالب بود نه؟!!.... شما
میتوانید بارها و بارها این آزمایش را انجام دهید و بارها و بارها همان
نتیجه را مشاهده کن .اگه تونستین خلافشو ثابت کنین بیا تو نظرات بگو
نوشته شده توسط بهنام در شنبه 28 اسفند1389 ساعت 12:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب
کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده
و روش نوشته بود پدر دوس دخترم حامله است.. با بدترین پیش داوری های ذهنی
پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند.
:
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر
جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.
من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می
دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ،
لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط
احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و
خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.
ما یک
رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
چشمان منو به روی حقیقت باز کرد که ماری...وانا واقعا به کسی صدمه نمی
زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای
که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکا..نها و اک..تازیهایی که می خوایم. در
ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و اون بهتر بشه.
. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از
خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو
می تونی نوه های زیادت رو ببینی. Stacy
با عشق،
پسرت،
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه
تامی فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت
به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن
بود، بهم زنگ بزن!
John
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 24 اسفند1389 ساعت 11:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم ، اومدم معذرت خواهی کنم هی میگفت علی جان تویی ، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم ، باز میگفت رضا جان تویی مادر ، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید ، اسم سوم رو که گفت دلم شکست ، گفتم آره مادر جون ، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم . اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد .
نوشته شده توسط بهنام در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 9:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان مونا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. مونا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض مونا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:مونا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ مونا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم مونا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنی
نوشته شده توسط بهنام در جمعه 20 اسفند1389 ساعت 1:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در واقع خانومها دوستان خوبی نیستن
و واسه همین به همه، چه آقا و چه خانوم توصیه می کنم که دوستاتون رو
منحصرا از بین آقایون انتخاب کنین !!
خب مسلمه که همه می پرسن چرا ؟!
با یک مثال ساده توضیح می دهم واستون :
آقا و خانومی که چند وقتی بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتی اتفاقات جالبی واسشون رخ می ده
یه شب خانوم نمی ره خونه
فردا صبح در بازگشت به خونه آقا از خانومش سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
خانوم هم جواب می ده که خونه ی یکی از دوستام بودم !!!
آقا
بلافاصله بعد ازین جواب به 10 تا از بهترین دوستان خانوش تلفن می کنه و
ازشون سوال می کنه که آیا خانومش دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
همگی دوستان خانومه جواب می دن نه !!!!!
خب به همین راحتی می تونیم پی ببریم که خانوم ها دوستان خوبی نیستن و هیچ وقت نمیشه روشون حساب کرد
اما حالا چرا آقایون دوستان خوبی هستن و همیشه می تونین روشون حساب کنین
چند وقت بعد از این ماجرای آقا و خانومه !!!
آقا یه شب خونه نمی ره
و فردای اون شب در بازگشت به خونه این بار خانومه از آقا سوال می کنه که دیشب کجا بودی ؟
آقا بلافاصله جواب می ده که : خب، پیش یکی از دوستام بودم !!!
و خانوم بلافاصله به 10 تا از بهترین دوستای آقا زنگ می زنه و می گه که :
آیا آقا دیشب پیش اونا بوده یا خیر ؟
8 تا از دوستای آقا می گن که آره !!!!! آقا دیشب پیش ما بوده
و 2 تا هم می گن که هنوز هم پیش ماست !!!!!
به همین راحتی می تونین نتیجه بگیرین که دوستان مرد خیلی قابل اعتماد تر هستن و همیشه می شه روشون حساب کرد!
نوشته شده توسط بهنام در جمعه 22 بهمن1389 ساعت 10:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای اینکار __ اینجا __ کلیک کنید
نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 11 بهمن1389 ساعت 0:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ین ترفند بر روی کلیه گوشیهایی که قابلیت دایورت را دارا هستند قابل انجام است. نحوه کار بسیار ساده است.
شما
بایستی شماره خودتان را بر روی شمارهای که قصد دارید با آن تماس بگیرید
دایورت کنید، سپس از خط خودتان با خط خودتان تماس بگیرید!
به همین سادگی و همین پیچیدگی که گفته شد!
جهت فهم بیشتر مثالی میزنیم:
فرض کنید شماره شما ۰۹۱۲۰۰۰۰۰۰۰ است. شماره فردی هم که قصد دارید با او تماس بگیرید (که خطش را دایورت کرده است) ۰۹۳۵۰۰۰۰۰۰۰ است.
در گوشی به بخش مربوط به تنظیمات Divert (در بعضی گوشیها Call Forwarding) بروید.
خط خود را بر روی شماره ۰۹۳۵۰۰۰۰۰۰۰ که شماره فرد مورد نظر است دایورت کنید.
اکنون توسط همین گوشی و همین خط خودتان که اکنون دایورتش کردهاید با شماره ۰۹۱۲۰۰۰۰۰۰۰ که شماره خودتان است تماس بگیرید.
با
این کار خط طرف مقابل زنگ میخورد و شما بوق آزاد میشنوید که به منزله
برقرای تماس مستقیم با فرد مورد نظر است؛ به این ترتیب از دایورتی که صورت
گرفته عبور کرده اید.
این ترفند بر روی کلیه خطوط تلفن همراه اعم از همراه اول، ایرانسل و تالیا تست شده و قابل انجام است.
در پایان دقت کنید پس از برقراری تماس، خط خود را از حالت دایورت خارج کنید.
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 5 بهمن1389 ساعت 1:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگر از پسرهای پشت كنكور بپرسید برای چه میخواهند به دانشگاه بروند جواب حقیقی آنها این خواهد بود: دختربازی .
اگر از دخترها بپرسید: میگویند برای انتخاب شوهر .
حالا تكلیف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را میفرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه!
میدونید توی محیط دانشگاه چه خبره؟
نه؟
پس اینو بخونید:(ادامه مطلب)
نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه 29 دی1389 ساعت 11:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در مهد کودکهای ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع
برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو هل
میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
به گزارش جهان: با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.
در
مهد کودکهای ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا
نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل
میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد
۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.
با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن!
نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 14 دی1389 ساعت 4:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

با سلام . من بهنام دانشجوی کارشناسی رشته کامپیوتر از بندرعباس امیدوارم از این سایت که برای سرگرمی تون ساختم راضی باشین . ایدی نیم بوز من farsiboy@nimbuzz.com
فهرست اصلی
دوستان
۩ عکسهای خنده دار
۩ دانلود کلیپ موبایل
۩ اولین پایگاه خبر رسانی رپفارس(میکسرپ)
۩ اخبار روز دنیا
۩ تبادل لینک
۞ انواع فال و طالع بینی
۩ بغض به توان جمعه
۩ زندگی همش خندست پس بیا تو بخند
۞ یه کلبه برای زندگی
۩ مرکز اس ام اس
۩ همكلاسي
۩ عشق سوخته
۩ اعتقادی *علمی *مذهبی
۞ نفس
۞ کلبه عاشقا
۞ گنجشک کوچولو
۞ سلطان قلبها
۩ توسط
۞ سرزمین رویایی
۩ چت روم ققنوس
۩ ""کلبه ی رویاها""
۞ به جز خدا کسی نیست
۩ دنیای روانشناسی
۩ همه چی
۩ وب بروبچه های 19
۩ بزرگترین سایت عکس ایران
۩ خسته دل تنها
هنوزم بــــــــــه یادتـــــــــــــم
بازی موبایل و تم موبایل
جملات زیبا
befarmayid to
ღღ♥parastooye mohajer♥ღღ
نوشته های پیشین
91/01/22 - 91/01/31
90/11/05 - 90/11/21
90/05/01 - 90/05/07
90/04/22 - 90/04/31
90/04/08 - 90/04/14
90/04/01 - 90/04/07
90/03/22 - 90/03/31
90/03/08 - 90/03/14
90/02/05 - 90/02/21
90/02/01 - 90/02/07
90/01/08 - 90/01/14
89/12/22 - 89/12/29
89/12/05 - 89/12/21
89/11/22 - 89/11/30
89/11/08 - 89/11/14
89/11/01 - 89/11/07
89/10/22 - 89/10/30
89/10/08 - 89/10/14
89/10/01 - 89/10/07
89/09/22 - 89/09/30
89/09/08 - 89/09/14
طراح قالب
POWERED BY